تبليغاتX
نغمه ی دریا

نغمه ی دریا

یادداشتهای من

عنوان ندارد

صداي ريختن آب

از آبشارهاي كوچیك  یه رودخونه 

جاری رو  زمينی ناهموار

نرمي صداي تو، تو گوشم

مثل همونه

ميگه: بخواب گلم

گلم ؟ ؟ بخواب، بخواب.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 22:52  توسط نغمه  | 

دوم آبان85

من و تو همديگه رو ديديم

من و تو عاشق عشق شديم

نه عاشق هم

من و تو ازدواج كرديم اما

رو يه تخت پوسيده خوابيديم

حلقه مون گم شد

آينه مون شكست

گفتند شگون نداره

تو رفتي

من موندم

منتظر كه يه روز برميگردي

برنگشتي وتنهام گذاشتي

توي چهارديواري به اسم زندگي مشترك

مهم نيست

اين در ديگه به روي تو باز نيست

 ...............................................................

دستهام بوي خوبي ميدن

ميره زير ميز دراز ميكشه ميگه : اينجا لونه منه

مياد بيرون ميگه : درخت شو برم رو شونه هات . منم درختش ميشم.

مي پرسه : خدا چقدر بزرگه كه همه شهرها رو ميگيره ؟

چشمهاش چقدر بزرگن كه با اونها همه جا رو نگاه ميكنه ؟

داره روي كاشي هاي آشپزخونه شنا ميكنه. پرواز ميكنه. بال ميزنه. شكل پروانه.

بارون تنده و ميزنه به شيشه ها. ميگه : كيه داره نقل ميپاشه به پنجره هاي ما؟ آهاي، نقل نپاشين.

كره زمين رو نشونم ميده وميپرسه: مامان ما امروز كجاي اين كلبه رفته بوديم؟

وقتي مي ترسه دو تا دستشو دور بازوم حلقه ميكنه و خودشو مي چسبونه بهم...........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 13:59  توسط نغمه  | 

پراکنده از گذشته

دلم تنگ است

دلتنگم

نه دلتنگ كسي

يا چيزي

دلتنگ خودم هستم

دلتنگ رفتن

سفر

نبودن

دلتنگ آن موقع ها

اميدها و آرزوها

روياي آينده

شور و شيدايي و عشق

دلتنگ خودم هستم

دلتنگ رفتنم

بود و نبودو درك نمي كنم

كلمات قشنگ رو نمي فهمم

زندگي يه قصه است

يه قصه ناتموم

قصه دل كندن و رفتن

از سياهي به سياهي

يادته گفتم

به خودمون دروغ نگيم؟

قصه ناتموم ما تموم شده است

 

امشب خواب ندارم

رشد مي كنم

اونقدر كه ديگه اينجا جا نمي شم

چشمهام ، قلبم ، دستهام

رشد مي كنن

بزرگ ميشن

زندگي خوب منو بزرگ مي كنه

ببينيد چقدر بزرگ شده م

چقدر از هم  دوريم

وقتي كه به هم نزديكيم

باز به آخر كتاب رسيديم

كتاب كوچك نيازمون به هم

دو صفحه بيشتر نبود

گويه چيخديم دوشدوم يره

يوخويه گتديم يوخودان دوردوم

گونوز گچدي گجه گلدي

يل اسدي ياتدي

ياغيش ياغدي كسدي

گول آچدي سولدي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 22:54  توسط نغمه  | 

بچگی امینم

 ميگه : سه تا سكه برام اومده ته فنجون،

چاي شيرينش رو الان خورده.

 

ميگه : مي دوني من تو رو چقدر دوست دارم ؟

ميگم : بگو

ميگه : به اندازه ريل هاي  قطارهای همه ی دنيا.

ميگه : چه لباس قشنگي پوشيدي . خوشگل شدي . وقتي موهاتو جمع مي كني خوشگل تر

ميشي و منو مي بوسه.

 دراز مي كشم وچشمهامو مي بندم .

ميگه : بازم داري انرژي جمع مي كني ؟ بيا با هم انرژي جمع كنيم .

دو تايي دراز مي كشيم و چشمهامونو ميبنديم و دستهامونو باز مي كنيم .              

 

ميگم : نسرين پيغام داده

ميگه: چرا پيكان داده؟

میگم: مرداد میاد اینجا

میگه: آخ جون من با مرداد مي خوابم.

ميگه : بيا با آب روي صورتم نقاشي بكش.

يه استكان آب گرفته جلوي صورتم .

انگشتمو به آب مي زنم،

صورتشو نقاشي مي كنم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 23:42  توسط نغمه  | 

من و پسرم

با مداد شمعي

روي پوستم نقاشي ميكشه

يه آدمك بي صورت

كه دستهاش قلقلكم ميدن

گفت : من بع بعي ام . مي خوام زير شكم تو بخوابم . گفتم : باشه. بعد منم بع بعي شدم.

گفت : اسمتو ميزارم" برفنرم" چون مثل برف نرمي . گفتم باشه .

گفت : من زوروام . ميخوام سوار پشتت بشم . گفتم : باشه . بعد اسبش شدم .

گفت : اسمتو ميزارم" بالاجا" چون كوچولويي . گفتم باشه.

گفت : من تفنگ دارم . مي خوام تو رو بكشم . گفتم : باشه . منو كشت

گفت : خدا رحمتش كنه .       

گفت : تخت من ميشي؟ روت بخوابم ؟  درخت ميشي ؟ ازت بالا برم ؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 22:36  توسط نغمه  | 

هر زمان دريادم مي آيي

تصوير تو در ذهنم

رنگ مي گيرد

قلبم جام شرابي مي شود

كه نگاه تو

پرش مي كند از مي ناب

ماهي كوچكي كه در قلبم شنا مي كند

از حوض كوچك خود

پايين مي رود

تا به دريا برسد

انگار جام شراب خالي مي شود

ومن مست مي شوم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 22:40  توسط نغمه  | 

تو كه از خودت غايبي

به خودت سلام كن

اونوقته كه

بهارو برام مياري

ووقتي مي تابي

شونه هامو گرم مي كني

.............................................................

پناه بر خدا

روز مرگم

تولد دوباره ام

گواهي قلبم

نفس كور و گنگم

گذشته

محو شده

چنان كه گويا خوابي بيش نبوده

عالم غيب

خاطرات ماندگار

بدتراز فراموش كردن نيست

هيچ چيز

حقيقت خواب است

آفتاب به درختهاي تنها هم مي تابد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 1:37  توسط نغمه  | 

سپاس

نامه ی امین به من بعد از گرفتن نمره ی بد در املا:

مامان دوستت دارم. از تو سپاس گزارم که مرا دوست داری. مامان از ممیلی تو هم سپاس گزارم که به من شیر داد. مامان از تو معذرت می خواهم که املا را بد نوشتم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 7:14  توسط نغمه  | 

امین

بارون قشنگی میباره. امین میگه: چرا دخترا ازحموم میان بیرون موهاشون شکل ماه درمیاد؟ تازه از حموم اومدم بیرون و موهام حلقه حلقه به هم چسبیدن. بوی خوبی می شنوم. امین میگه: چقدرمن بوی بارون رو دوست دارم. من میگم : چقدرمن بوی سیب سرخ رو دوست دارم. جمعه ساعت 4عصر 3اردیبهشت 89
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 23:23  توسط نغمه  | 

وقتي خوشحالم ؛ وقتي مثل يه بچه ذوق مي كنم ؛ دستهام بوي خوبي ميدن. وقتي مي خوابم و غمگينم ؛ بالشم بوي گل ميگيره . بچه كه بودم شكلها با من حرف ميزدن و حروف چشم دار كلمات نگاهم ميكردن.يه رازي هست كه فقط بچه ها ازش سر در ميارن . تو يه روز باروني وقتي برف پاك كن شيشه جلو ماشينو پاك ميكنه چه شكلي درست ميشه؟ امين ميگه اون شكل قلبه . 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 23:23  توسط نغمه  |